سلام لجنزار سبز!

زرد روی آبی روی سبز

شبیه زنجیر حلقه حلقه حلقه

آغوش

 

دست‌های باز را را تکان بده

تکان می‌دهی

باز تکان بده

دست‌ها را تکان بده

تکان می‌دهی و خم می‌شوی رو به نفس‌های تنگ

تکان می‌دهی و پرت می‌شوی به فراموشی

دستت را نخوانده‌اند

فراموشی برای قلب.

 

ترک شعر نشسته‌ای فریاد می‌کشی

یا من یا شناگران غرق شده در آبیِ منقش به کثافت

در آبی

درآیی

از بهت

از شق‌القمر کردن دست‌ها چشم‌ها در برابر جمعیتِ دهان باز کرده

از بهت

بیرون

می‌پری از ترک

می‌پری به خط بعد

و فریاد می زنی به سمت تماشاگران

به سمت کثافت

به سمت غرق‌شدگان

مبهوت مرده‌اند

شناگران

آنها مرده‌اند

بی که کسی اوراق شناسایی را چک کند

برای جمع‌آوری بیشترین امتیاز

برای مباهات بازماندگان

برای موفقیت

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized, خاکستری | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

تکه‌های تن‌ات و تن‌ات و سوت قطار ملودرام نمی‌سازد

ستاره‌ها باید شب را منهدم کنند می‌توانند اگر تو آنجا باشی اما ندیده بودم صدای پای ماهی بیاید در جدال اخیر گرازوحشی‌های‌دشت قوهای سر به زیر و فلک زده سر به فلک زده بودند در صدایی که معلوم هم اگر می‌شد از کجاست کسی باور نداشت همه گوش تیز کرده بودند که صدا که صدا اما نجاتی نبود نجات دهنده اگر بود نارنجی نبود جا گذاشته بود برای غریقان آن‌ها که به ساحل نرسیده بودند پیش‌تر باز گوش چسباندند که صدا صدا اما قدم به قدم دیوار بود که قد علم می‌کرد پیش از جنگل‌ها پیش از درختان پیش از رسیدن به آب‌های آن ور تر از انفجار و باران شروع شده بود دست که باز کردیم ترکش بود به سمت آب‌ها فکر کردیم موج‌ها کوچک و واقعی‌اند از پرتاب سنگی درون دریا از دست پسربچه‌ای اما پرتابِ ما بود برای غرق شدن برای بلیط‌های فروخته شده برای شیرینی‌پزهای بالبخند خودش را اگر پرت نمی‌کرد پایین کج تر می‌شدیم و موج‌ها بیشتر می‌شدند حتا بیشتر از غرق شدنش.

این ها را قبل از بیدار شدنش گفته بود، چند دقیقه‌ی بعد بیدار شده بود، بعد از مردنش. و مرده بود در حالی که تشکر می‌کرد.

در حالی که تشکر می‌کرد

از اینکه محکم نشسته‌اید متشکرم

می‌خواهم از تکان بگویم

از تکاندن

از سعی بین دو پلک

وقتی اردی‌بهشت هم نمی‌تواند دریا بیاورد

 

از اینکه بی‌دریا نشسته‌اید متاسفم

وقتی شهر تنهاست

دریا تنهاست

تو تنهایی و

ضلع به ضلع مثلثید

کجای این مثلث جهانی کجای این دهکده

موافقید؟

موافقم که بگویید سازمان جهانی شدن را اضافه کنند و بعد

باید به نامه‌ام

به سازمان جهانی شدن اضافه کنم

ما می خواهیم و دریا، آقایان هوا

آقایان هوا

هوا کجا می‌تواند جسد‌هامان را به ساحل

بازگرداند

 

ما می‌خواهیم به دریا بریزیم آقایان

برای هر شهر

یک دریای پانزده هزار نفری

ما به دریا بریزیم

شما بلیط بفروشید

ما به ساحل بزنیم

شما بلیط بفروشید

ما به گل بنشینیم

شما بلیط بفروشید
هوا کجا می‌تواند جسد‌هامان را..

نوشته‌شده در خاکستری, سیاه-سفید | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه

قبل از عاشق شدن، قبل از انتحار

دوربین می‌پیچد به سمت بازی کودکان در انتهای دشت

انگار دارم از پیچیدن شِورولت بی‌رنگی دور فلکه‌ی خیابان پنجمِ اول صبح حرف می‌زنم

باید یکجوری بگویم می‌پیچد/  که سرها برگردد

خودم هم برگردم

برگردم ببینم دشت تویی

که بازی دور تو می‌پیچد

انگار دارم از پیچیدن سیم‌های توی جیب هدفون‌های یکی از همین آدم‌هایی حرف می‌زنم

که با قطار شش و پنجاه خواب می‌روند با قطار پنج و سی و پنج برمی‌گردند

باید یک جوری بگویم می‌پیچد که گلوها بگیرد

و سرفه‌های ممتد جمعیت هم نتواند تصویر بسته‌ی طناب روی گردن را

از چشم‌هایشان بگیرد

که دوربین هم نتواند چشم‌هایشان را بگیرد

باید جوری کلمه‌ها را بچینم که مه شهر را

طوری که ندانند این از کجاست

به چشم‌هایشان شک کنند به شهر شک کنند و به روزنامه‌ها

انگار دارم از پیچیدن اخبار ضد و نقیضِ دلایل آتش‌سوزی و پرت شدن/ لای تیتر روزنامه‌های عصر حرف می‌زنم

باید یکجوری بگویم می‌پیچد که پیش از چرخش دوربین

همه را از کادر نجات داده باشم

دشت را نجات داده باشم و تو را

بی‌خون

و بی انگشت‌های تکه‌تکه‌ات در خاطرم

 

نوشته‌شده در قرمز(روژ), آبی | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

دست‌ش از آسمان تابوت می‌سازد از قلب‌های جهنده‌ی رو به آفتاب شب اما

تلاش برای شیهه کشیدن

 

مردن در فضای زرد روی ته‌میخ‌ مردنیِ مردِ پایان‌دهنده

از آسمان تابوت محکمی می‌سازد به خیال خونین‌ش

اما این تک‌میخ جای پای روز را محکم می‌کند

و این را خدای شب‌های بی‌سرانجام و هر سرانجام روشنی‌شان می‌گفت

حالا هی بکوب

این میخ از غرب آسمان را پاره می‌کند از روبرو قلب‌های بی‌قرار را

یک‌بار رو به دریا دیدم تلاش آب را برای شستن زخم/ تلاشِ از روبرو را

رفته بود دنبال صافی دنبال خط تقارن‌ش می‌گشت

که دیدم میخِ شسته‌شده آویزان کرده‌اند در دور

 

نشسته بودیم

به گِل و خندیده بودیم

آخ خندیده بودم به صدای شیهه‌هامان در سبکیِ رو به زخم

رو به سنگینی دریده‌ی چشم‌های آتش در آب

آخ خندیده بودیم به ریزیِ شن‌های در دست

ریز خندیده بودیم مثلن

میخ از غرب زخم بر می‌دارد

از شرق روشنی می دوزد

حالا هی بکوب

 

تابوت دیده بودم

اما نه به بزرگی و گله گله پر از کومولوس‌های بعدِ دوخت

بعدِ دوز

خیال کردی چه دیدم که دست‌هایم را دراز کردم

پرواز؟ نه

برای یک گله جای سفید بود بعدِ شستنِ زخم

 

ته‌میخ‌ مردنیِ مردِ پایان‌دهنده آبی را ازش گرفت به خنده‌گریه افتاد و با چشم‌های وا مانده‌اش هی سو سو زد برای دوز

دهانِ سفیدِ پرحفره‌اش ها می‌کرد یخ‌های رو به غروب را دست‌های از روبرو را

همان‌وقت فهمیدیم

همان‌وقت خندیدیم

و دانستیم راز قلب‌های بی‌قرار را

می‌داند او / حتا با زخم حتا بی‌روز

نوشته‌شده در قرمز(روژ), سیاه-سفید | برچسب‌خورده با , , , , , , | بیان دیدگاه